تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

شهید مرحمت بالازاده

                                         

غفور جدی اردبیلی در سال ۱۳۲۴ در اردبیل متولد گردید. پس ازاتمام دوره تحصیلی و قبولی در آزمون ورودی، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی ارتش راه پیدا نمود. پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در اواخر سال ۱۳۴۸ برای طی دوره تکمیلی به ایالات متحده فرستاده شد.

پس از پایان امتحانات که اعطای وینگ خلبانی به جدی را در پی داشت، از طرف نماینده نیروی هوایی ایالات متحده تماسی با خانواده او برقرار گردید مبنی بر اینکه آمریکایی‌ها برای جذب ستوان دوم خلبان غفور جدی رضایت نیروی هوایی ایران را جلب کرده و فقط رضایت خانواده وی باقی مانده‌است. پدرش فقط در یک جمله به نماینده آمریکایی‌ها گفته بود که: من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام!

وی در سال ۱۳۵۰ به ایران بازگشت و طبق امریه ستاد فرماندهی نیروی هوایی به پایگاه هفتم شکاری شیراز منتقل گردید. او طی رشادتی که در سالم به زمین نشاندن فانتوم و ترفیع درجه نظامی بیان می‌دارد که:عامل موفقیتم را یاد خدا، حفظ خونسردی و اجرای دقیق دستورالعمل‌های پروازی می‌دانم.

او در ادامه برای انجام وظیفه به پایگاه سوم شکاری همدان منتقل و سپس در شهریور ۱۳۵۵ برای طی دوره امنیت پرواز از آذر مرداد ۵۵ تا مرداد ۵۶ دوباره به ایالات متحده سفر نمود. پس از مراجعت، به پایگاه ششم شکاری بوشهر باز گشت. این پایگاه آخرین پایگاه خدمتی جدی بود. با شروع جنگ در حالی که سمت فرماندهی بازرسی و امنیت پرواز پایگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد شد و در جریان جنگ پس از حماسه آفرینی‌های بسیار هنگام عملیات، تاریخ ۱۷/۸/۵۹ در خاک عراق مورد پدافند نیروهای عراقی واقع شده و پس از طی ۵۰ کیلومتر در خاک ایران سقوط کرده و کشته‌شد.

پیکر جدی به تهران و از آنجا به وسیله یک فروند هواپیمای C-۱۳۰ به پایگاه دوم شکاری منتقل گردید. مردم اردبیل با شنیدن خبر کشته‌شدن غفور جدی با پای پیاده عازم تبریز شده و تقریباً نیمی از جاده 230 کیلومتری آن را پیاده طی نمودند تا اینکه جنازه به وسیله آمبولانس به غسالخانه اردبیل انتقال یافت. تشییع جنازه بسیار با شکوهی که مقارن شد با ایام عزاداری حسینی با حضور اهالی اردبیل برای جدی برگزار گردید و به مدت یک هفته در شهر عزای عمومی اعلام شد و از آن تاریخ آغاز حرکت دسته‌های عزاداری شهر از مقابل منزل پدر جدی به رسمی ماندگار بدل گردید. پدر جدی هنگام شهادت او گفت: امانتی بود دست ما که خداوند آن را پس گرفت.

خلبان غفور جدی علاقه خاصی به پرواز بر پهنه نیلگون خلیج فارس داشت و پس از شروع جنگ ایران و عراق و قبل از شهادت، در طی ۴۵ روز ۸۰ پرواز جنگی را در کارنامه پروازی خود ثبت کرده بود. پس از مرگ او از طرف ستاد فرماندهی نیروی هوایی و جواد فکوری برای بزرگداشت از خانواده وی به آن مرکز دعوتی به عمل می‌آید. در آن ملاقات فکوری به عنوان فرمانده سابق گردان ۷۱ شکاری (گردان پروازی غفور جدی) گریست و گفت: من خاطرات خوبی با جدی داشتم.

جهت ارج نهادن به خدمات و رشادتهای او و علاقه قلبی مردم اردبیل به او یکی از بهترین خیابانهای اردبیل به نام او مزین گردیده‌است

نوشته شده در بیست و نهم آذر 1390ساعت 17 توسط عطاری| |

-->
نوشته شده در بیست و یکم آبان 1390ساعت 20 توسط عطاری| |

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 23 توسط عطاری| |

رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران اردبیل گفت: ۱۹ درصد از شهدای گرانقدر استان اردبیل شهدای دانش‌آموز هستند.
به گزارش خبرنگار جوان از اردبیل، سید ودود سیدشنوا در جلسه هماهنگی برگزاری یادواره شهدای دانش‌آموز در اردبیل اظهار داشت: استان اردبیل به داشتن ۳ هزار و ۴۰۰ شهید والامقام به خود می‌بالد که ۶۱۹ نفر از این شهدا دانش‌آموز هستند.
وی با بیان اینکه در سطح کشور بیش از ۳۶ هزار دانش‌آموز شهید وجود دارد گفت: اغلب آنها در سنین ۱۳ تا ۱۸ سالگی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافته و هدفی جز پیروزی یا شهادت نداشتند.
رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران اردبیل در ادامه سخنان خود زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا را کمتر از شهادت ندانست و بیان داشت: شهدای ما امروز بهترین تمثال‌های ایثار و شهادت در جامعه هستند و ما امنیت، آرامش و استقلال حقیقی خود را مدیون شهدا و مجاهدت آنها هستیم.
وی ادامه داد: شهدایی چون مرحمت بالازاده با احساس تکلیف و برای ادای آن در جبهه‌های جنگ با اجبار و اصرار حاضر شدند و به منتهی آرزوی خود که شهادت در راه وطن و آرمان اسلام بود رسیدند.
این مسئول بیان داشت: نسل حاضر باید با اهداف و مسیر این شهدا بیشتر و بهتر آشنا بشود و بداند که تمام سرمایه‌های امروز کشورمان برگرفته از مجاهدت شهداست.
رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران اردبیل اظهار داشت: ‌شهادت بالاترین سرمایه‌معنوی یک جامعه است که نشان از اوج ایثار و از جان گذشتگی افراد جامعه است.
سیدشنوا با بیان خاطراتی از شهیدان به ویژه شهید مرحمت بالازاده اضافه کرد: ‌شهدای ما با تاسی به راه سرور شهیدان امام حسین(ع) در اوج گمنامی و سادگی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و این وظیفه ذاتی ماست که با برگزاری یادواره‌های مختلف از مقام رشید آنها تجلیل کنیم.
به گزارش خبرنگار جوان از اردبیل، این مسئول اظهار داشت:‌ شهدای دانش‌آموز ما علیرغم سن کم، کاری بزرگ و ماندگار انجام دادند که در تاریخ این کشور ابدی و جاودانه مانده و از این حرکت‌ها به عنوان شوق حضور و اخلاص عمل یاد می‌شود.
رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران اردبیل با بیان این‌که شهدای ما امروز بیشتر از زمین در آسمان‌ها شناخته شده و شهرت دارند، ابراز داشت: بزرگترین تداوم راه شهدا با شناخت و بصیرت حقیقی از آرمان انقلاب میسر خواهد شد. 

 

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 22 توسط عطاری| |

دفاع از مال و جان و تماميت ارضي و حفظ حريم دين و آزادي، حق مسلم هر فرد مؤمن به اسلام و قرآن است. اسلام نه ‌تنها اين حق را به هر فرد مسلمان مي‌دهد، بلکه مبارزان و جهادگران را مي‌ستايد و آن‌ها را به اجر و ثواب عظيم آخرت نويد مي‌دهد ...
ادامه مطلب
نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 22 توسط عطاری| |

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

ای شهید!

تو رفتی و ماندگان را با كوله باری از مسئولیت ها تنها گذاشتی. شاید روزی كه روز وصل تو به خداوند بود، با خودت این فكر را كردی كه من می روم تا بعد از من باشند كسانی كه را هم را ادامه دهند. باشند كسانی كه خون سرخم را كه برای سربلندی و افتخار ملتم دادم، پایمال نكنند. اما ای شهید! حال كجایی تا ببینی كه خون سرخ تو، همان خونی كه با افتخار برای عزت كشورت دادی، دارد نادیده گرفته می شود.

شهدا

عده ای از افراد این سرزمین، كه خود ادعای حضور در دوران جنگ و دفاع مقدس و همچنین ادعای مردی و مردانگی را دارند، با ذلت تمام كه از نظر خودشان اوج عزت است، دست به سمت كسانی دراز كرده اند، كه در دوران جنگ، تمام كشورها را برضد ایران مجهز كرد. همان كشوری كه امروز از دولتی حمایت می كند كه خاخام های یهودیشان یا بهتر است بگویم شیاطین دینشان حكم قتل كودكان و زنان بی گناهی را صادر می كنند كه جز دفاع از سرزمینشان، چیز دیگری نمی خواهند. همان كشوری كه امروز از دولتی حمایت می كند كه صدها نفر از شیعیان را بی هیچ گناهی قتل عام می كند.

آری ای شهید! من و امثال من به وجود افرادی چون تو افتخار می كنیم. شاید من فرزند شهید یا جانباز و یا آزاده نباشم، اما به حرمت خون تو در مدرسه ای درس می خوانم كه نام زیبای شاهد در كنار اسم نورانی خانم حضرت زینب(س) نهاده شده است. همان بانوی بزرگواری كه با تمام سختی ها، تن به ذلت ندادند. به عنوان یك دانش آموز بسیجی، به تو قول می دهم كه در فرداهای مملكتم، افتخار بیافرینم. و جز افرادی نباشم كه از خون پاك شهدا به نفع خویش پلكان می زنند و پله پله آرمان های مقدس شهیدان را زیر پامی گذارند و وقتی به پله های آخرین می رسند، بسیار خوشحال می شوند. اما آن قدر دنیا بین و كوته فكرند كه نمی فهمند آن پله بر روی نیش مار قرار دارد.

در آن هنگام است كه آنان از تمام پله ها یكی یكی نزول كرده و دستشان برای تمامی مهره های بازی و نظاره كنندگان رو می شود. در این وقت افرادی كه گول ظاهر را خورده بودند، از آنها جدا می شوند. و در عوض این انسان های بد سرشت با كسانی هم بازی می شوند كه قبلا صورتشان را در این باتلاق لجنی كرده بودند.

اما ای شهید تو ناراحت نباش. زیرا در كنار این عده كه حتی به خود نیز رحم نمی كنند، كسانی هم هستند كه روز و شب از خداوند طلب می كنند تا پاسدار خون شما باشند. همان هایی كه در این 30سال ثابت كردند كه ما می توانیم. چون الگوهایی مثل شما داریم. و چون دست رهبری فرزانه و قدرتمند و خداترس و دشمن نترس، مانند حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مدظله العالی)، بر روی سر این مردم سایه افكنده است.

به امید روزی كه تو و دوستانت شاهد این باشید كه همه افراد این مملكت راهتان را با سربلندی ادامه می دهند. همانانی كه انشاءالله در زمان ظهور مولایمان امام عصر(عج) در كنار شما باشند.

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 19 توسط عطاری| |

شهید مرحمت بالازاده در هیجدهم خردادماه ۱۳۴۹، در یکی از روستاهشای شهرستان گرمی در دامان سرسبز مغان و در یک خانواده متدین و محروم، دیده به جهان گشود.پدرش از مهاجرین طالش بود که پس از مهاجرت به این روستا، در آنجا به شغل مغازه داری و خواربار فروشی اشتغال داشت.مرحمت دوران کودکی را در دشت و کوه و دره‌ها و مناظر سرسبز روستا، با بچه‌های هم سن و سال خود گذرانده و در هفت سالگی پا به دبستان نهاد و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند.در سال ۱۳۵۷ مرحمت هشت ساله بود که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید و مرحمت همچون سایر مردم محروم و مظلوم ایران، انقلاب را متعلق به مستضعفین دانسته و از همان اوایل پیروزی انقلاب به دفاع از آن پرداخت.در سال ۱۳۵۹ هنگام تشکیل اولین هسته های مقاومت بسیج در این منطقه دور افتاده، به همراه عده‌ای از نوجوانان و جوانان روستا، هماهنگ شده و پایگاه مقاومت بسیج را در روستا، راه‌اندازی می کنند و مرحمت به همراه جمعی دیگر از جوانان پرشور و فعال انقلابی، در شورای مرکزی این پایگاه عضویت می یابند و شروع به فعالیت می‌نمایند.آموزش‌های نظامی، قرآن و عقیدتی را در همین پایگاه گذرانده و با شور و حال عجیبی به پاسداری از آرمان‌های انقلاب اسلامی می‌پردازند.مرحمت در پایگاه مقاومت مسئولیت تبلیغات را عهده دارد بود و با سخنان معصومانه و پاک خویش، پیام امام خمینی(ره) را به دوستان می رسانید و آنها را با فعالیت های فرهنگی فوق‌العاده موثر خود جهت اعزام به جبهه تشویق می‌کرد.در زمستان سال ۱۳۶۰ بود که مرحمت ۱۱ ساله به همراه عده‌ای نوجوانان و جوانان و مردان بسیجی روستای خود، از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرمی عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد.مرحمت نوجوان، جنگجوی خردسال کربلای ایران بود که با بسیاری از پیشروان انقلاب، همچون امام خمینی(ره)، ریاست جمهوری، نخست وزیر و ریاست مجلس دیدار کرده و بارها مورد تفقد و نوازش و تمجید آنها قرار گرفته بود.در شهرستان گرمی مغان، مرحمت سخنگوی انقلاب و رزمندگان اسلام شده بود. امام جمعه شهر، قبل از خطبه های نمازجمعه، از مرحمت می خواست که برای مردم سخنرانی کند و پیام عاشوراییان ایران را به جوانان و نوجوانان شهر برساند.سخنان مرحمت دلنشین و جذاب و تأثیرگزار بود. او با بیان شیرین و شیوای خود سخن می‌گفت و با فصاحت، پیام شهدای انقلاب اسلامی را بیان می‌کرد. و مردم را آماده دفاع از دین و وطن خود می‌ساخت.مرحمت حدود سه سال در جبهه‌های جنگ حق علیه باطل با دشمن جنگ کرده و کمتر به خانه و نزد خانواده‌اش می آمد و هر وقت هم که چند روزی به مرخصی می‌آمد، در مساجد و منابر و مجالس، روز و شب به تبلیغ و جذب نیروی داوطلب بسیجی برای اعزام به جبهه می‌پرداخت.او حتی راضی نبود که پدر و مادرش متوجه مجروحیت و آثار زخم های دشمن بر بدن نحیف و ظریفش گردند. شبها در کنار پدر و مادر با لباس رزم می‌خوابید، تا مبادا پدر و مادرش متوجه ناراحتی‌ها و آثار مجروحیت او شوند.

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 10 توسط عطاری| |

ثواب نگهبانی

اوایل انقلاب و در آغاز تاسیس بسیج تعدادی از داوطلبین برای برقراری آرامش و تامین امنیت شهرها و روستاها نگهبانی می‌دادند یکی از این افراد مرحمت بالازاده بود، خیلی نگهبان می‌ایستاد. ما دلمان برایش می‌سوخت به این جهت که هم از لحاظ سنی کوچک بود و هم از لحاظ قد و قواره بچه است و خسته می‌شود به او گفتیم:” تو نگهبانی نده و همین یکی دو ساعتی که نگهبانی داده ای بس است” با همان غیرت همیشگی اش رو کرد به بچه‌ها وگفت: “وقتی که در روایت هست، دو ساعت نگهبانی ثوابش از هفتاد سال عبادت بیشتر است پس چرا من نگهبانی ندهم"


ادامه مطلب
نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 10 توسط عطاری| |

لشکر عاشورا /گردان علی اکبر/ تاریخ شهادت :۲۱/۱۲/۱۳۶۳

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت جنگ جنگ تا پیروزی

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 10 توسط عطاری| |

شهيد «مرحمت بالازاده» فقط 13 سال داشت؛ نوجواني از اردبيل؛ به پدر و مادرش گفته بود كار مهمي پيش آمده كه بايد به تهران برود، اما نگفته بود، چه كاري؟

وقتي با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بي درنگ راهي تهران شد؛ شنيده بود بايد به خيابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان رياست جمهوري شد؛ مي گفت بايد حتماً رئيس جمهور را ببيند؛ كار آساني نبود؛ با پا در مياني اين و آن بيرون ساختمان رياست جمهوري منتظر ماند؛ آن روزها «آقا»، رئيس جمهور بود، حضرت آيت الله العظمي خامنه اي.وقتي آقا براي رفتن به مراسمي از ساختمان بيرون آمدند، مرحمت بالازاده خودش را به ايشان رساند، تلاش محافظان نتيجه اي نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بودند تا اين نوجوان را ملاقات كنند؛ مرحمت 13 ساله با لهجه شيرين آذري و شايد هم به زبان آذري گفت «آقا! يك خواهش داشتم». آقا با مهرباني حالش را پرسيدند و نامش را و بعد گفتند «خب، چه خواهشي پسرم؟» مرحمت كه هيجان زده بود، نفس عميقي كشيد و گفت «آقا! خواهش مي كنم به آقايان روحاني و مداحان دستور دهيد ديگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!» آقا پرسيدند «چرا فرزندم؟ و مرحمت كه حالا ديگر بغضش تركيده بود و هق هق گريه امانش نمي داد با كلماتي بريده بريده گفت «آقا! حضرت قاسم (ع) هم مثل من 13 ساله بود كه امام حسين (ع) به او اجازه ميدان داد، اما فرمانده سپاه اردبيل اجازه نمي دهد به جبهه بروم، مي گويد 13 ساله ها را نمي فرستيم». مرحمت 13 ساله به اردبيل بازگشت، اما برخلاف ديروز كه از اردبيل به تهران مي آمد، دلگرفته و غمزده نبود؛ از خوشحالي در پوست نمي گنجيد، دلش براي اينكه زودتر برسد، پر مي كشيد. كاش اتوبوس هم پر داشت. مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا، وارد تيپ عاشورا شد.شجاعت و درايت را با هم داشت و همه در حيرت كه اين همه در يك نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است؛ بر و بچه هاي تيپ عاشورا چهره مهربان و جدي مرحمت را از ياد نمي برند؛ بيشتر اوقات كنار فرمانده اش شهيد «مهدي باكري» ديده مي شد.

«
مرحمت بالازاده» روز 21 اسفند 1363 در عمليات «بدر» در جزيره مجنون شهيد شد؛ در عملياتي که شهيد «مهدي باكري» هم در آن به آسمان پرگشود.

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 9 توسط عطاری| |

نوشته شده در چهاردهم آبان 1390ساعت 9 توسط عطاری| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody